| ياد داشتهای دايی جلال | |
|
یکشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٢
کمک از عزيزستان
در جريان انتخابات چندتا از همشهری های عزيزستانی بريا کمک به من به تهران اومدن دوستان عزيزستانی من از نوع تبليغات شهری بسيار تعجب کرده بودن و از اينکه در و ديوار زمين شهر پر شده بود از عکس و تراکت و مطالبی که بايد برای مطالعه به دست مردم داده بشه ولی زير دست و پا در معابر عمومی زيخته می شد بسيار متاسف بودن با ترديد و نگرانی از من پرسيدند عزيزآقا شما هم ميخواهی مثل اينها تبليغات کنی من هم با حيرت بيشتر و با ابروان در هم گره خورده نگاهی به اونه کردم و فهميدم که متوجه سوآل بی مورد خودشون شدن و پايان نگرانی شون از نوع تبليغات من هم از لبخندی که تعجب چشمانشون رو کم کم داشت ميشست به خوبی مشخص شد و ديگه تو اين مورد از هم سوالی نکرديم . دوستانم گفتند چرا در شهر به اين بزرگی پيش بينی امکانات تبليغاتی برای چنين مواردی نشده خواستم بگم مثل خيلی چيز های ديگه که آبرو داری کردم و تنها شانه هام رو بالا دادم و کف دستامو به دو طرف باز کردم و خودم رو به تغصير اعلام کردم آخه ميدونيد توعزيزستان تبليغات تعاملی هست نه تهاجمی يعنی خود شهر وندان برای دريافت تبليغات مراجعه ميکنن و شرايط و ظوابطی هم داره و با در نظر گرفتن اين شرايط که يکی از اونها بهره وری کالای تبليغاتی به اشکال مختلف هست يعنی بايد هر کالای تبليغاتی علاوه بر معرفی اون کالا همراه خود برای شهروندان يک بهره فرهنگی ، مادی يا معنوی داشته باشه تا اجازه توضيع و پخش رو بگيره تازه با در نظر گرفتن اين موارد شهر وندان به سراغ گونهای از اين نوع تبليغات ميزوند که از بهترين شيوه ها استفاده بيشتر و بهتری رو برده باشه در واقع اين بهره وری های جنبی کالای تبليغاتی به مخاطب کمک ميکنه تا با نوع نگاه تبليغ کننده و ارزشی که برای شهر وندان قائل ميشه بيشتر آشنا بشن و از اين طريق شناخت بيشتری از خودشون به مخاطب ارائه ميدن . در عزيزستان طراحان صنعتی در شاخه مبلمان شهری همواره به دنبال طرحهای جديد ونو در اين رتبطه هستند جديد ترين نمونه که تو عزيزستان وجود داره و استفاده ميشه باکس های ثابت و متحرکی هست که محل قرار گرفتن آنها بر بدنه کيوسک های تلفن و تير های چراق برق و تابلو های راهنمايی و رانندگی هست که توی هز خيابون و کوچه ای قابل نصبه به اين شکل که در هريک از محل ها که گفته شد دو جعبه در ابعاد ايتاندارد تراکتهای تبليغاتی نصب ميشود به شکلی که هر عابری که مايل باشد از داخل آن به راحتی ميتواند برگه ای را بردارد و پس از مطالعه در خيابان يا کوچه ديگر در جعبه ديگری که به اين منظور پيش بينی شده قرار دهد در هر روز دو نوبت مسئولين مربوطه به اين باکس ها مراجعه ميکنند جعبه های مرجوع شده را خالی و جعبه ديگر را پر ميکنند . نکته ديگری که همشهری های عزيزستانی مرا متعجب کرد اين بود که چرا نمايندگان در تهران فقط خودشان را معرفی ميکنند و راه ارتباطی مناسبی بين مردم و کانديداها برای آشنای بهتر و بيشتر به چشم نمی خورد و اگر هم بر قرار شود يک سويه است چنانچه شهروندی بخواهد مطلبی را به کانديدای مورد نظز خود منتقل کند اين امکان يا فراهم نيست ويا بسيار مشکل است البته به جز چند مورد که اقدام به ايجاد سايت اينترنتی کرده بودند که آنهم مستلزم داشتن اين امکان گران و دور از دسترس ميبداشد که برای همه مقدور نيست . آخه تو عزيزستان با همين شيوه تاملی يعنی با استفاده از همين باکسهای دوقلو که گفتم برگه های چاپی به عنوان پرسشنامه و نظر سنجی در اختيار مردم قرار داده ميشودکه هر شهر وند عزيزستانی چنانچه پرسشی داشته باشد در همان برگه ها نوشته و در باکسهای مربوطه می اندازد مسئولين ستاد هر نماينده پس از مطالعه نظر و جواب کانديدا را به اطلاع شهروندان ميرساند اين نوع تعامل تا ۲۴ ساعت قبل از رای گيری ادامه دارد و در واقع زمان ممنوعيت تبليغات يعنی ۲۴ ساعت قبل از رای گيری زمانی است که در عزيزستان مردم به تجزيه و تحليل تبليغات و پزسشو پاسخهای که آنها در اين مدت ارائه کردند ميپردازند. اما چون توی تهرون از اين چيزهای خبير نبود با امکانات موجود کارهای مشابه انجام شد اما در اقلب موارد ديگر رقبا کيسه های پلاستيکی که به همان شيوه به تير های چراغ برق نصب شده بود پاره ميکردند و اثری از آن بجا نمی ماند . در هرصورت من از همشهری های عزيزستانی خودم تشکر کردم و گفتم اميد وارم در دوره بعد اين امکانات به همت مسئولين مربوطه در شهر فراهم شود شوا فکر ميکنيد فراهم ميشه . مهربان باشيد عزيزآقا یکشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٢
کانديدای مستقل ۹
با برنامه ريزی که مسئول ستادم کرده بود زورها جند گروه برای توضيع تراکت به سطح شهر ميرفتن و شبها هم چند تيم برای چسباندن تراکتها اعزام ميشدن يک روز که مسير بين ستاد و محله قديممان را طی ميکردم به کمبود تبليغات خودم در سطح شهر پی بردم گويا قطره ای بود در دريا در بسياری از مناطق هيچ حضوری نداشتيم و اثری از آثار تبليغات ما نبود تازه جا های را هم که هزينه کرده بوديم و شبانه تراکت چسبانده بودند فردا صبح زير پوستر های ديگران مدفون ميشد در عوض ائتلاف های مطرح تمام ميادين و کوچه پس کوچه ها را پر کرده بودند از آثار وجوديشان اين موقع بود که دلم کمی لزريد ولی زود به خودم آمدم و با خود گفتم من با علم به همين قضيه پادر اين راه گذاشتم و با اعتقاد و توکلی که به لطف خدا دارم پيش خواهم رفت حالا هم که اين ياد داشته ها را مينويسم تا در فرصت مناسب در وبلاگم وارد کنم روزيک شنبه ۳ اسفن هست و دو روز بعد از انتخابات از صبح نتيجه شمارش اوليه را اعلام کردن تقريبا تمام ليست آباد گران رای آوردن ولی هنوز اميد وارم چند لحظه پيش هم با عزيز خانم تلفنی صحبت ميکردم خواستم تا برای جدا کردن وسايلی که از منزل به ستاد آورديم بياد تا کم کم ستاد جمع و جور کنيم که اگر کار ما به مرحله دوم رسيد محل ستاد برای مرحله دوم محيی باشد . عزيز خانم که خيلی منطقی هست با تعجب پرسيد هنوز اميد واری که رای کافی بياری گفتم بله رايهای من در صندق های آخری مونده و با جمع آنها رای خوبی خواهم آورد . در اين چند روز کار تبليغات دير شدن ها و نرسيدنها و منطبق نشدن برنامه ها با اتفاقات روزانه باعث شده بود ذهن همه مشوش شود من سعی مسکردم صبوری خدم را بيشتر از پيش حفظ کنم اين موضوع باعث شده بود صدای اطرافيانم مثل عرفان و عطا دربياد عزيز خانم که به اين اخلاق من عادت کرده بود . عرفان يک روز به عزيز خانم گفته بود فکر کنم خئا هم کم کم از دست اين آرامش و خونسردی بابا عصبانی بشه آخه مگه ميشه آدم اينقدر خونسرد و آروم باشه . اطرا فيانم تنها خونسردی من رو ميديدن ولی در واقع بعد از هر خبر و اتفاقی سعی ميکردم بجای بروز عصبانيت و مظترب کردن اطرافيان برنامه خودم رو با اون اتفاق نا خوش ايند هماهنگ کنم و به گونه ای برنامه تبليغاتی خودم رو تعغيير بدم که با نقص پيش آمده سازگار بشه و اون اتفاق نه تنها به روند تبليغات من لطمه نزنه بلکه به بهبود وضعيت فعلی نيز کمک هم کرده باشه و تمام اينه رو مديون نوع نگاهم به پيرامون خودم ميدونم . اعتقادم اين هست که وقتی من صبح تمام امور خودم رو به خدای ميسپارم که بينا بر تمام بنده ها هست و تا شب هم تمام تلاش خودم رو ماتوف به پيش برد اهدافم ميکنم ديگه هر اتفاقی رخ بده چيزی جز خير و خوبی يا باز دارنده و مانع شر برای من رخ نميده . با اين ديدد اصلا اظتراب و نگرانی به دل من راه پيدا نميکنه . اين هفت روز پی در پی گذشت تا به روز آخر رسيدم احسان در روز آخر پيشنهاد خوبی داد و با پيشنهاد اون در سه نقطه تهران ميز های گزاشتيم و اقدام به پخش تراکت شکلات و فرم های نظر خواهی کرديم پس از بررسی حدود ۳۰۰ فر م نظر خواهی به اين نکته بيشتر پی بردم که چه مردم خوبی اطرافمون داريم تا روزنه اميدی ا را ميبينند به اون اعتماد ميکنند و درد دلشون رو ميگن که عنوان خواسته ها خلاصه ميشد در سه کلمه ۱- کار ۲- مسکن ۳- ازدواج . بالاخره کتاب هم با تاخير فراوان در آخرين روز به دست ما رسيد تازه اجازه توضيع هم نداشتيم بايد ده نسخه يه ارشاد تحويل ميداديم تا برگه ترخيص را بدهند فردای آن روز مجوز را هم دريافت کرديم و حالا من ماندم با چيزی نزديک به۱۰۰۰۰ جلد کتاب آماده توضيع که برای آن هم بر نامه ريزی کردم عجله کنيدتا تموم نشده بخريد یکشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٢
کانديدای مستقل ۸
تو قدم زدنهای اطراف دانشگاه سعی کردم هرچی تراکت کارت و اوراق تبليغاتی از ديگر کانديداها توضيع ميشه يک نمونه برای خودم بگيرم بعض ها رو هم از زير دست و پا جمع ميکردم تا تويک فرصت مناسب بسينم اونه رو برسی کنم اينقدر اين تراکتها تو دستم زياد شده بود که مردمی که از کنارم عبور ميکردن فکر ميکردن من درحال توضيع تراکتهای تبليغاتی هستم چون اون روز همه رهگزر ها شرطی سده بودن تا کسی را با انبوهی از کاغذ ميديدن دست دراز ميکردن تا يک برگه دريافت کنند . و قتی با امتناع من از دادن تراکت مواجه ميشدن خيلی تعجب ميکردن .با خستگی زياد و بقلی پر از عکسه و پوستر های رنگ و وارنگ به ستاد تبليغاتی خودم رسيدم و روی بزرگترين ديوار اتاق يک برئ درست کردم و از هريک از رغبای تبليغاتی خودم يک برگه نصب کردم نمايشگاه جالبی شده بود . از تبليغاات با هر نوع بودجه و بيشتر به اين جمله خودم رسيدم که اين مبارزه تبليغاتی نيست يک مبارزه اقتصادی جدی است يکی از تراکتهای که خيلی نظر من رو به خودش جلب کرد کارتی بود که توشط يک مانديد مستقل توضيع ميشد بر روی يک بلندی ايشتاده بود و کارتهای را توضيع ميکرد که با مهر ژلاتينی تهيه شده بود و هنگام پخش اين کارته فرياد ميکشيد مطلبی را که پشت همين کارت نوشته بود کسی که در مال خود اسراف کند چگونه ميتواند در اموال مردم اسراف نکند . و درخواست ميکرد که ترا بخدا زمين نريزيد اينها هر کدوم ۲ ريال بريا من هزينه داشته ديشب تا صبح نشستم و اينها رو خودم چاپ کردم دونه دونه اينها رو خودم چاپ کردم لطفا زمين نريزيد . و کمی انطرف تر دسته دسته مقوا های رنگی چاپ دورو با خط تا در وسط زير دست و يا لگد مال ميشدن . وقتی عرفان از قصه اين کارت مطلع شد رفت درگوشه ای و کلی برای اين جريان اشک ريخت و از من می پرسيد چرا ما داريم چاپ کنيم اون نداره تفلک فکر ميکرد من هم دارم گفتم پسر گلم من هم قرض کردم تا بتونم اين کا رو انجام بدم . هر کدوم از دوستانم که تو.نشتم خبرشون کنم می آمدن و مقداری تراکت ميگرفتن و برای منطقه خودشون ميبردن در اين بين سعی کردم جند جا برای سخنرانی برم که در نهايت در يک مسجد اين امکان فراهم شد قصد داشتم در فرهنگسرا ها هم جلساتی داشته باشم که ميصر نشد . بريا يک مسجد که پيشنهاد کردم امام جماعت گفته بود مسجد يک جای دوتی هست و تبليغات در اماکن دولتی غير مجاز است و من گمانم اين بود که مسجد مردمی ترين مکانها در هر شهری هست . حتی برای پخش تراکته بين نماز گزاران هم اين اجازه را حتی در مساجدی که با آنها هم آشنا بودم را نداشتم . ولی آباد شده بود تمام مسجد ها از برگه های تبليغاتی يک اعتلاف و د نظزم مثل يک بوم و دو هوا چرخی زدو رفت . باخودم گفتم باشه ما هم خدايی داريم من ايده ای خوبی برای تبليغاتم داشتم اما نياز به بنيه ما لی خوبی داشت که اغلب در نطفه خفه ميشد .و تنها در ذهن خودم تولد پيدا ميکرد و چون شمع کوچکی زود خاموش ميشد . يکی ديگه از کار های تبليغاتی من دفترچه های ياد داشتی بود که با استقبال خوبی مواجه شد . اعتقاد من بر اين هست که در تبليغات اگر با مخاطب با احترام برخورد شود همون احترام به خود آدم بر ميگرده . تو اين زابطه مجموعه تراکتها که پشت هريک قصه ای را داشت داخل يک نايلکش قرار داديم و چند شکلات هم همراه آن کرديم و در سرويس بعضی ادارات توضيع شد شنيدم که بازتاب خوبی هم داشت . یکشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٢
کانديدای مستقل ۷
عزيزک و عزيزچه (عرفان و آفرين )هم با تمام توانی و انرژی که داشتن تو ستاد کمک ميکردن تو اين ميون جای خايلی بيژن بزرگترين خواهر زادم خيلی احساس ميکردم که اگر اون بود پشتوانه قوی در همه زمينه ها برای من بود اما خدا رو شکر که عطا جای خالی بيژن رو به خوبی پر کرده بود عطا مثل آئينه ای بود که توی اون ميتونستم سکوت و آرامش خودم و فرمانبرداری ودلسوزی و عشق بيژن رو به روسنی ببينم عطا آرام و با جديدت هر کاری که به اون محول ميشد انجام ميداد حتی کار های که شايد تا اون روز بريا پدر و مادرش هم انجام نداده بود برای تو اين مدت بريا من انجام داد . توی جمع صميمی ما يک جون دوست داشتنی و با معرفت ديگه هم حضور داشت که هرچی داره از اخلاق خوب پدرش هست با پدرش مصطفی يزدانی از دوران راهنمای دوست هستم اسم اين پسر خوب و صميمی احسان يزدانی دانشجوی با ذوق رشته گرافيک اينقدر اين پسر مهربون و دوست داشتنی هستدکه گاهی با برادر زاده ه و خواهر زاده های خودم اشتباه ميگيرمش . اون تا روزهای پايانی کار انتخابان کمک خوبی برای من بود . اما کار های تبليغاتيم : من غير از پوستر ها برنامه ريزی زيادی روی فروش کتابهام کرده بودم از يک ماه قبل روی وبلاگم تبليف اين کتاب و کرده بودم و اميد وار بودم با چاپ اين کتاب و عرضاه اون در روز ۲۲ بهمن بتونم کمک زيادی به رای دهنده ها در جهت معرفی خودم بکنم که با کمال تاسف علارقم تمام تلاشی که داشتم چاپخانه به وعده خود وفا نکرد و به دليل غير قابل پذيرشی کتابها به روز ۲۲ بهمن نرسيد و قول تحويل برای روز جمعه را داد که اگر اون روز هم ميرسيد باز غنيمت بود و در تعداد آرا ميتونست تاسير خوبی داشته باشه که باز هم نرسيد . برای روز جمعه که بهترين روز بود برای تبلغات چيزی جز تراتکتها نداشتم با برنامه ريزی خوبی که مسئول ستاد تبليغاتيم آقای مقدم نيا عزيز کرده بود سه گروه برای پخش تراکته رفتند که سه طرف دانشگاه رو پوشش بدن عزيز خانم و عزيزچه هم گروهی بودن که در قسمت خانم ها تراکت توضيع ميکردن . خودم هم برای در جريان قرار گرفتن چگونگی تبليغات رقبای انتخاباتی به محل بر گزاری نماز جمعه رفتم . خيلی باعث تاسف بود زمين پر از کاغذ و مقوا های تبليغاتی که اغلب مزين به اسما متبرکه و دعا ها و آيات قر آنی به اين نيت که مردم آنها با خود ببرند ولی در درجه اول عکس کانديدا ها جلب توجه ميکرد و مردم هم آنهای را که نمی پسنديدند يا تکراری بود به زير پا می انداختند دراين ميان خود عوامل توضيع اين گونه تراکتهای تبليغاتی هم بی تغصير نبودند چرا که به زور دسته دسته به عابرين رهگذر تحميل ميکردند و عابرين هم چند قدم آنطرف تر برگه ها و مقوا های را نقش زمين ميکردند . با تجربه ای که از دوره های غبل در اين مورد داشتم و خيلی اين مسئله حدر کردن مواد تبليغاتی مرا رنج ميداد و ميديدم که مردم با انواع اين تراکتها با توجه به محتوای هريک چه نوع برخوردی ميکنند و اگر حامل چيز مفيدی برای آنها نباشد سرنوشتی جز همبستر شدن با سنگ فرش پياده رو و اسفالت خيابانها را ندارد اقدام به يک کار نو کردم و با اين نديشه کاربری همراه با معرفی خودم تراکتها را طراحی و چاپ کردم برای اين منظور پشت هر يک از تراکتها يکی از قصه های کتاب قصه های عزيزآقا را نوشتم تا از اين رهگذر دو اتفاق مفيد رخ بده يک برگه ها روی زمين انداخته نشه دو مخاطبين با افکار و طرحهای عزيزآقا آشنا بشن . شکر خدا نتيجه خوبی هم داد چون طی دوبار پياده روی در اطراف دانشگاه تنها پنج برگه تبليغاتی من روی زمين افتاده بود که آنها را هم برداشتم تا من باعث ناپاکی شهرم نشده باشم یکشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٢
کانيدای مستقل ۶
بعد از جور شدن پول برای چاپ کتاب بدنبال چاپخانه ای گشتم که با قيمت مناسبتری کتابها را برايم چاپ کند بعد از جستجوی فراوان اربين چن چاپخانه يکی که قرار شد با شرايط مناسبتری اقدام در طی همين جستجو ها بود که بايک اعتلاف مستقل ها آشنا شدم که برای ورود و هزينه های تبليغات مبلغ پنج ميليون تومان ميخواستند که در توان کانديداتور مستقلی چون عزيزآقا نبود در چند جلسه آنها شرکت کردم تا شايد به بهای ارائه خدمات و تجارب تبليغاتی که داشتم بتوانم در اين اعتلاف وارد شوم اما نشد هر چند که از طرف آنها خيری به ما نرسيد ولی برگه تاعيد صلاحيت ما برای اين اعتلاف فايده داشت چرا که با کپی اين تاعيديه شهرداری امکان نصب شش برد تبليغاتی ميداد ماکه امکان مالی استفاده از اين برد ها را نداشتيم در هر صورت يک چاپخانه را انتخاب کردم و با رابطی که معرف آن بود قرار گذاشتيم که مقداری از هزينه کتاب را قبل دريافت کند و مابقی را باشرايط که پيش بينی کرده بودم پس از فروش کتاب مابقی اين هزينه همراه با هزينه های ديگر تبليغات را تامين کنم . چون روزها به دنبال کار های مقدماتی برای انتخابات بودم چند روزی از اداره مرخصی گرفتم ولی بعد از ظهر ها ميرفتم اداره تا کاری معطل من نماند يکی از همين روز ها غروب به اداره رسيدم و کارم به طول انجاميدو تا ساعت ۱۲ ماندم که با سرويس های اداری تا نزديکی های منزل بروم منتظر آمدن سرويس های شب بودم که يکی از همکاران قديم که چند سالی بود نديده بودمش من رو ديد و بعد از احوال پرسی مختصر که حکايت از خستگی کار شبانه داشت از من پرسيد شايعه کانديده شدن شما صحت داره گفتم بله ديگه شايعه نيست يک واقعيت پس از اينکه اون دوست قديمی از اين خبر اطمينان پيدا کرد پيشنهاد همکاری به من داد که اگر کسی را برای کمک ميخواهی روی من حساب کن من هم با کمال اشتياق پذيرفتم . اين دوست کسی نبود جز آقای کامبيز مقدم نيا اون تجربه خوبی تو اين زمينه داشت و با برنامه ريزی پيش می رفت و هر قدمی را که بر ميداشت انتها و نتيجه اون رو نيز پيش بينمی ميکرد از اون شب به بعد تمام مسئوليت به دوش آقای مقدم افتاد و من هم کمی آرامش خاطر پيدا کردم . برای مکان ستاد دو محل را پيش نينی کرده بودم که در نهايت به دليل با الا بودن تامين هزينه روزانه هر دفتر و ستاد مجبئر شدم به يک ستاد انتخاباتی قناعت کنم اينجای که ستاد انتخاباتيم شد محل کارگاه قبلی پسر عموی عزيزم سعيد عطارزاده بود که مدتها به دلايل اقتصادی تعطيل و متروکه مانده بود با کمک آقا جليل عزيز برادرم و حامد عزيز برادر زادم و عطا عزيزم خواهر زاده خوبم و يکی از دوستان برادرم دستی به سرو گوش اونجا کشيديم و به شکل خوبی آماده فعاليت ستاد شد . روز ۲۰ بهمن ستاد رو فعال کرديم حامد ريخه گرعزيز و عرفان پسرم عزيزم هم تو طراحی دکوراسيون ستاد خيلی کمک کردن ستاد انتخاباتيم که ديگه شکل خونه پيدا کرده بود چون همه بودن از عزيزخانم همسرم که اگر تائيدات لحظه به لحظه اون نبود هرگز قدم از قدم تو اين راه پر از فرازو نشيب برنميداشتم و قدرت پنجه در پنجه شير انداختن رو نداشتم چرا که به توان ناچيز مالی و تبليغاتی خودم نسبت به اعتلافهای احزاب و حتی بعضی از مستقل ها کاملا واقف بودم . سهشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٢
دوست داشتم که واقعيت نداشت سلام به همه عزيزان تو ماشين نشسته بودم و به طرف ميدان ونک ميرفتم نگاهمو از شيشه کنارم بيرون انداخته بودم و مردم رو نگاه ميکردم ، به چيزي فکر ميکردم که يک هفته فکر من رو خيلي به خودش مشغول کرده بود و دنبال يک فرصت مناسب بودم تا جلال عزيز رو ببينم و ازش بپرسم که علت اينکه يک مرتبه تمام شهر شما يک حالت غير عادي پيدا کرد چيه و چرا هر جاي شهر شما قدم ميزارم همه سياه پوشيدن پير جوون زن مرد ... و حتي راديو و تلويزيون هم برنامه هاش تعقيير کرده و برنامه هاي هم در مورد کشته شدن يک نفر همراه با تعداد زيادي از يارانش در حدود ۱۴۰۰ پيش پخش ميکرد همه اين سوالها تو سرم چرخ ميزد که بالاخره جلال عزيز رو دوروز پيش ديدم ازش پرسيدم ولي باورم نشد به داستان و افسانه شبيه بود اما خيلي بنظرم واقعي اومد چون ما تو عزيزستان به اين اعتقاد داريم که اگر چيزي زيربناي واقعي نداشته باشه خيلي بتونه بعنوان يک واقعه دوم بياره ۵۰ يا حد اکثر ۱۰۰ سال هست و بعد بعنوان يک افسانه سينه به سينه منتقل ميشه ولي چيزهاي رو که من شنيدم و از اين و اون هم پرسيدم به چند تا کتاب هم مراجعه کردم از روز واقعه تا به امروز در ذهن همه از تازگي يک اتفاق حکايت ميکرد ، خيلي واقعي بود ولي دوست داشتم که واقعيت نداشت آخه چرا اين همه نامهرباني در مورد کسي که براي بر پاي مهر و مهرباني و عدالت تلاش ميکرد ؟ . باور کرنش خيلي سخته که آب رو روي انسانهاي تشنه ببندند و نوزادي را تشنه حلاک کنند ، نه ، نه ، شنيدنش هم خيلي سخت و درد ناک هست ويا زدن بچه ها و بردن سر بريده پدري براي دخترک سه ساله و هيچ کس هم به کمک ..... تو اين فکر ها بودم که صداي نواي گروهي که از خيابان ميرداماد وارد خيابان ولييعصر ميشدن نگاه سيال من رو از روي عابرهاي توي پياده رو برد و نشوند روي دستها ي که به ارامي روي سينه هاي که با پيراهم مشکي پوشيده شده بود . مسافر هاي ديگه هم که دوتا خانم بودن و همينطور آقاي راننده توجوهشون به اين نوحه سراي و بيشتر از اون به ترافيکي که از اين بابت ايجاد شده بود جلب شد و يک نفر زير لب چيزي ميگفت و ديگري هم در تائيد از اون مطلبي اضافه ميکرد که همه حکايت از ترافيکي بود که از اين بابت ايجاد شده بود چند دقيقه اي ما و خيلي ديگه از اتومبيل ها سر چهار راه ميرداماد بدون حرکت ايستاديم اين گروه عزادار جواناني بودند که همراهشان چيزي بنام علامت داشتند که يک طرف خيابان را به کلي مصدود کرده بود ، صداي نوحه اي که از بلند گوي اين گروه عزادار مي آمد من رو دوباره برد تو افکار خودم با خودم ميگفتم ما تو عزيزستان اگر از دست دادن چيزي يا کسي ما رو غمگين کنه براي اينکه يادش هميشه زنده باشه سعي ميکنيم به کار هاش و آثارش فکر کنيم و خودمون رو بيشتر شبيح به خواسته هاي اون کنيم با چيزهاي که تو اين مدت کوتاه من از حسين عزيز و کساني که با او بودم از پدرش و برادرش شنيدم اگر مردم تهران هم کار ما عزيزستاني ها رو ميکردن ديگه عزيزستان در مقابل تهران از نظر خوبي هيچ به حساب نمي يامد با خودم گفتم با اين همه چيز های که از مردم دوستی اين آقا و خاندانشون شنيدم اگر تو اين راه بندان بيماری دير به بيمارستان برسه چقدر حسين عزيز ناراحت حواهد شد ... کمي که گذشت راهي باز شد راننده ماشين رو روشن کرد را افتاد و همزمان يک نوار داخل ضبط گذاشت .. پرده بالا رفت و ديد ناديدني ديدن ناديدني ها چقدر ديدني ست مهربان باشيد .عزيزآقا شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٢
يک خواهش
سلام منظورتون کدوم مطلبه من فکر کردم تمام مطالب رو شما ميرايش کردين پس هر مطلبی رو که زحمت ميکشيد مقابل تيت اون اضافه کنيد ميرايش شده در ضمن کتابم چاپ شد که تقديم حضور خواهد شد لطفا از اين به بعد به دفتر ياد داشت مراجعه کنيد و پس از ويرايش در اينجا وارد کنيد با تشکر دايی جلال راستی جمعه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٢
ياداشتهای عزيزآقا کانديد مستقل
( قسمت دوم ) بنام او که مهر را آفريد و مهربانی را و خود مهربانترين است سلام پس از ثبت نام به عنوان کانديد دوره هفتم هر کسی به ما رسيد با نيشخند و کنايه و هزار يک ايما و اشاره سراغ وام چندين ميليونی رو ميگرفت و از سه ميليون تا هشت ميليون روايت ها متفاوت بود و هر کسی با طرح مشکل خودش در خواست شراکت در وام رو داشت. بعضی ها هم که خيلی آدم خوبی بودن ميگفتن خدا رو شکر آخر تو هم ماشين دار ميشی با پول وام برو يک ماشين بخر و بی خيال تبليغات بشو و من نميدونستم جواب کی رو چی و جواب چی رو به کی بدم؟ خلاصه روزهایی گذشت که خيلی چيزها ديدم و شنيدم . همان شب که به خونه اومدم بقال محله با يک چهره فاخرانه ای از من پرسيد شما فاميليتون عطارزاده که نيست و من متحير که اين چه سواليه با دحان از تعجب باز مونده گفتم چرا گفت من فکر کردم شما عطارپور هستی امشب يکی اومده بود و می پرسيد شما شخصی بنام عطارزاده (عزيزآقا ) را می شناسيد من هم گفتم نه با خودم گفتم يک نفر هم که مارو ميشناخت اظهار بی اطلاعی کرد . خلاصه ماستو چيزهای که معمولا شب ميخرم از بقال محله ما که ديگه اشم فاميل من رو ياد گرفته بود گرفتم و رفتم خونه جريان رو برای عزيزخانم که تعريف کردم گفت خوب معلومع خيلی حساب شده کار ميکنن که به اين زودی دنبال تحقيقات اومدن اين چيزاش از عزيزستان هم انگار جدی تر هست . از فردا ديگه هرجا پا ميزاشتم يکی منو يه گوشه ای ميکشيد و با ايما واشاره انگار که يک چيز خيلی سری رو ميخواد بگه خبر ميداد که اومدن و در مورد تو تحقيقات ميکردن . از همه قشری به من اين خبر رو دادن و هر کس به شيوه خودش همراه خبر دادنيه جورايی هم خوشحاليه خودش رو اعلام ميکرد از همه جالبترش يکی از همسايه ها بود که ميگفت بخدا اگر شما رو تائيد نکنن خاک فرمانداری و اين بندو بساط و به توبره ميکشم اين ديگه ( اند تعرف و هواداری در عالم داش مشتی گريه ) به او گفتم نه بابا حالا بزار کارشون تموم بشه انشا الله کار به اونجا ها نميکشه ( اما حالا به اين فکر ميکنم او کسای که صلاحيتشون تائيد نشد يا دوستايی با معرفت مثل من نداشتن يا به خوبی عزيزآقا نبودن و يا خيلی قانون مدار هستن که هيچ کار بدی نکردن وقتی فهميدن صلاحيتشون تائييد نشده ) . مهربان باشيد عزيزآقا
از داستان دنباله دار که بگزريم امروز تمام کانديداها توان زيادی رو گذاشتن برای معرفی کردن خودشون که شيوه خيلی بدی رو در ارائه تبليغاتشون اتخاذ کرده بودن که خيلی از نظر عزيزستانی ها جای تاسف داشت اين عکس و خودم امروز گرفتم شايد تو يک فرصت حسابی در موردش بنويسم اما از کل اوراق تبليغات من تنها ۴ يا پنج قطعه زمين افتاده بود که شگردی خاص داشت و اون رو بعد از انتخابات و رفتن به مجلس براتون مينويسم . مهربان باشيد عزيزآقا چهارشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٢
قسمت پنجم
سلام چون بودجه کافی نداشتم برای چاپ کتابم دنبال ناشر گشتم. هر چند کسانی که تو کار نشر هستن به دليل احتياط هايی که بايد تو اين کار داشته باشن از چاپ کتاب نويسنده هايی که بار اولشون هست ميخوان کتاب چاپ بکنن هريک به نوعی طفره ميرن. من هم به او نها حق ميدم. در اين بين دوستان ناشری هم داشتم که همه جوره ميخواستن تو چاپ کتاب کمکم کنن ولی به دلايل مالی نتونستن. اما مشاوره های خوبی به من دادن. مثل دوست عزيزم جناب آقای دکتر رياحی انتشارات پرديس باوران و سرور گرامی واستاد ارجمند جناب آقای توکل انتشارات صابرين که راهنمايی های خوبی برای مراحل قانونی کتاب برای من داشتن. يک روز تو روزنامه خونده بودم از قول يک پيرزن که با شهردار ملاقات داشته. به نقل از اون تيتر درشت تو روزنامه زده بودن هيچ کس از پيش دکتر احمدی نژاد دست خالی بر نميگرده. کمی فکر کردم و گفتم تمام نوشته های من که در مورد شهر تهران و مسائل اون هست. تمام نوشته هام رو کپی گرفتم و خودم تو نماز جمعه به دستشون دادم هر چند که تا به امروز ريالی از شهرداری برای اين کار دريافت نکردم، ولی وقتی قصه های من رو خونده بودن برای دوتا معاونت شهرداری نامه نوشتن يکی برای آقای مشاعی مثل اينکه قسمت اجتماعی و فرهنگی نميدونم عنوانشون چی هست؟ هنوز جواب نگرفتم. اميدوارم اونها هم مثل شهردار دنبال انجام کار شهر وندان باشن و نامه دوم رو هم به روزنامه همشهری دادن برای اختصاص ستونی به نام قصه های عزيزآقا. گذاشتم بعد از انتخابات مراجعه کنم دعا کنيد بشه. تنها کسی که از نظر مالی کمکم کرد مادرم بود خدا رفتگانتون رو بيامرزه. مادرم چند سال پيش فوت کرده اگر زنده بود خيلی خوشحال ميشد رفتم سر مزارش و از اون خواستم و از يک طريقی برام ۱۰۰۰/۰۰۰ تومن بعنوان قرض الحصنه رسوند که کتابم رو چاپ کنم خيلی خوب شد مقداری از اون رو برای پيش پرداخت کتاب دادم و مقدار ديگه را برای چاپ پوستر ها کنار گذاشتم. با اجازه شما هرچی هم قسط در دو ماه گذشته بايد پرداخت ميکردم نکردم تا به هزينه تبليغاتم کمک کنم تازه حالا فکر ميکردم خيلی پول دارم و ديگه مشکل تبليغاتم حله، ولی وقتی به چاپخانه ها مراجعه کردم و از تيراژ سرسام آور تراکتها مطلع شدم که بعضی ها در يک چاپخانه تنها بيش از ۲۲ ميليون تومان هزينه چاپ داشتند بيشتر به قدرت خدای خودم ايمان آوردم که چه نيروی قوی در من برای ادامه اين راه به وديعه گذاشته چون در جواب کسانيکه اين خبر هارو به من ميدادن ميگفتم اونها با هر هزار تراکتشون يک رآی شايد بيارن و من به لطف توکلی که خدا به من داده با هر تراکت ۱۰۰۰ رای خواهم آورد. از اتفاقات خوب اين بود که اندازه تراکتها حد اکثر نصف آ ۴ شد و اين تنها و بهترين کمک وزارت کشور بود. چون اگر اين قانون نبود تراکتهای مينياتوری من با اندازه های( ۴در ۴ ) و (۲ در ۲ ) اصلا ديده نميشد . راستی برای اينکه کتابم به محض چاپ شدن بازار فروش خوبی داشته باشه ۱۰ عدد پوستر براش پرينت گرفتم و مقداری هم ياد داشت کوچک چاپ کردم .... چهارشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٢
سلام. بعد از گرفتن نتيجه صلاحيت از فرمانداری شروع به برنامه ريزی کردم. مجموعه داستانهای خودم رو تحت عنوان قصه های عزيزآقا که تو همين وبلاگ مينوشتم جمع و جور کردم و اونهايی که به درد عموم ميخورد و کمتر خصوصی بود دسته بندی کردم و مراحل مقدماتی توليد کتاب رو شروع کردم و هم زمان چون ميخواستم کتاب زود به فروش برسه آگهی برای اون طراحی کردم و بالای وبلاگ خودم گذاشتم و دائم مشغول فکر کردن فکر کردن و فکر کردن شدم، که چطور بتونم موفق تر از ديگران باشم. قبل از هر چيز جای خودم رو توی مجلس مشخص کردم يعنی اينکه بعد از اعلام نتايج و راهيابی به مجلس روی کدوم صندلی بشينم و به همه هم ميگفتم. بعضی ها نيشخند يا پوزخندی ميزدن بعضی ها هم به اين اراده من تبريک ميگفتن خلاصه اين روز ها هم پی در پی سپری شد. جريانات عدم صلاحيت نمايندگان پيش آمد و تحصن ها و روزه های مجلس، که مطالب و تصاويری هم تو روزنامه در اين رابطه چاپ شد. تو اين لحظات بود که کمی شک و دو دلی به سراغ من اومد. نکنه با اين اوضاع دوباره همه چی به هم بريزه و ما هم در اين آتش روشن شده بسوزيم که شکر خدا با تمام فرازو نشيبش گذشت. با چند نفر به طور جدی وارد مشورت شدم. اغلب من رو از هزينه های سرسام آور ميترسوندن و حق هم داشتن الان که فکرش رو ميکنم ميبينم خيلی سنگين هست سرتون رو درد نيارم به دنبال تهيه مخارج به فرمانداری مراجعه کردم تا وام بگيرم. دريغ از يک ريال نتيجه مراجعه به وزارت کشور و وزارت ارشاد هم همين بود. هيچ جايی به نمايندگان مجلس وام نميدن و اين در حالی بود که ائتلافهای معمول در انتخابات گذشته اقدامات خودشون رو با هزينه های گزاف شروع کرده بودن و من دو راه داشتم راه پس و راه پيش. راه پس که مستلزم انصراف بود و راه پيش هزينه کردن فراون از عقب نشينی تو چيزهایی که به اون اعتقاد دارم اصلا خوشم نمياد و از دل بستن به وسايل دنيايی هم هيچ موقع نتيجه نديدم. برای همين يک دله شدم و دلم رو زدم به دريای توکل خدا که چه دريای زلالی هست و با هر مقدار استعدادی در شنا ميتونيد تو اين دريا به سلامت به ساحل نجات برسيد. اميد وارم بيشتر تجربه کنيد اين دريای مهر و مهربانی رو ... [خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
